وجودی که کودک بود اما کوچک نبود

!پس از سالیان دراز...بالاخره از تنهایی خسته شد

دیگر گلهای باغچه و سرسبزی دشت ها و ابی اسمان تنهایی اش را ارام نمی کرد.

دیگر دایناسورهای کوچک و بزرگ برایش مثل ان روزها شگفت انگیز نبود

آه....

پس ارام روی زمین نشست و اشک ریخت!

قطره ای از اشک روی خاک ریخت...

خاک گل شد و گل توجه او را به خود جلب کرد

شاید بد نباشد یک عروسک گلی کوچک برای خود بسازم!

و سپس شوروع کرد به ساختن و خلاقیت...

و شروع کرد به بازی کردن.

روزها گذشت و گذشتند

با عروسک از زندگی می گفت از دنیا از عشق از تنهایی...

اما...

چشمان بی رمق عروسک بی صدا به چشمان مشتاق او می نگریست

و حرف ها داشت برای گفتن

اما!

مجالی نبود...

کودک خسته شد

عروسک گلی کوچکش را به گونه خیسش فشرد

آهی کشید!

نفس اسمانی کودک به صورت عروسک برخورد کرد

ناگهان عروسک زنده شد

و از هجوم حرفهای ناگفته شروع کرد به گریه کردن

و این بود اغاز زندگی اش!

روزها از پی هم می گذشت

و عروسک با صاحبش زندگی خوشی داشتند.

کودک دیگر تنها نبود...

تا اینکه یک روز

موجودی بیچاره... به عروسک و صاحبش حسادت کرد

او دلش می خواست خودش جای عروسک را بگیرد

از حق نگذریم...کسی چه می داند؟شاید او هم تنها بود!

به هر حال عروسک را از صاحبش دزدید!

سالهاست که عروسک دنبال صاحبش می گردد.

و تو عروسک کوچک همان کودک هستی

مواظب خودت باش!

صاحبت از همان روزها به دنبال تو می گردد!!!



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۳٠ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : محمد | نظرات ()

  • وبلاگ شخصی
  • خوانندگان و بازیگران
  • کارت شارژ همراه اول