شکسته شده

ناگهان یک روز، دیگر نتوانستم. تمام تلاشم برای این که فکر کنم چیزی نیست و اتفاقی نیافتاده، بر باد رفت. گوشی را برداشتم و با بغض به اولین کسی که می‌شد، گفتم: «کمک!» دیگران آمدند، کمک کردند، سالم ماندیم، اما... یک چیزی انگار شکست.

این غرور لعنتی شاید باید زودتر از این‌ها می‌شکست...

... شاید نه.

نقل قول از یه زلزله زده اذربایجانی

/ 0 نظر / 2 بازدید